دو بسته از یک کتاب در دفتر بسیج دانشکده بود. گاه و بی گاه جابجایش می کردیم. یادم نیست چه شد که یکی از آنها به دستم رسید و خواندمش؛ شخصیت آن کتاب دستم را گرفت و قدم قدم با خودش برد… .

جوان با نشاط و اهل جنب و جوشی بود. بواسطه اعتقاداتش با سیاهی های زمانش کنار نیامده بود. اهل آموزش دادن و بیدار کردن بود؛ تک خور نبود و دانسته هایش را به اشتراک می گذاشت. هم شورآفرین بود و هم شعور اطرافیانش را رشد می داد. آدم کار جمعی بود و ذره ها را جمع می کرد تا موج بیافریند.

و تا لحظه آخر مقاوم بود… همان لحظه ای که پس از ایستادگی در مقابل تانک های بعثی، همراه دوستانش در هویزه به شهادت رسید. بعدها تیم تفحص، او را از روی قرآن کریم همراهش شناسایی کرد. قتلگاهش در هویزه، زیارتگاه اردوهای راهیان نور است.

تقریبا هم سن و سال بودیم. محمدحسین، اصالتا اهوازی و دانشجوی رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد بود. از خانواده اهل علم و مطلعی بود. حرف هایی که می زد روی هوا نبود؛ ریشه در وجودش داشت و با چشم باز بود.

وقتی با یکی از همرزمان آقامحمدحسین (دکتر مهدی تلوری) هم صحبت شدم، فهمیدم که دوستانش هم عاشقش بوده اند. ایشان می گفت که محمدحسین شدن، کف جوان عصر ما است نه سقف آن؛ اما کفی است که همه در کفش مانده اند! محمدحسین علم الهدی، از اسطوره های جوان عصرخمینی است؛ اسطوره ای که واقعی است.

پ.ن: زندگی نامه آقامحمدحسین را می توانید در کتاب «سفرسرخ» بخوانید.

 

اسطوره های زندگی شما چه شخصیت هایی هستند؟ چرا؟ در نظرات بیان کنید.