ستاد توحید خلوت بود لذا بعد از مدتی به ستاد مرکزی دکتر جلیلی منتقل شدیم؛ کریمخان، میرزای شیرازی، پلاک ۷۷. به جز شلوغی، که آن هم اکثرا جوان و نوجوان بودند و یک بنر بزرگ که در خیابان از ساختمان آویزان شده بود و به تدریج دو سه بنر دیگر هم کنارش آمد، چیز دیگری از ستاد مرکزی یک نامزد ریاست جمهوری به چشم نمی آمد. من در بخشی از ارتباط گیری و سازماندهی نیروهای داوطلب به بچه های دانشجویی کمک می دادم. به قول الف.، بچه های دانشجویی ستاد، اخراجی های ستاد بودند؛ به خاطر جنب و جوش شان، جای دیگری از ستاد مرکزی جایشان نشده بود.

برای طراحی فعالیت ها باید از تعداد کم مان، استفاده بهینه می کردیم. به خصوص هفته اول، باید عملیات هایی را انجام می دادیم تا بقیه بچه های ستاد و استان ها انگیزه پیدا کنند؛ حضور میدانی متمرکز و تهیه خروجی رسانه ای. البته حضور میدانی مان هم جنبه تبلیغی داشت تا اقناعی. گفتگوی در خیابان برای اقناع مناسب نیست؛ از طرفی طلاب جوان، با کمپین بیستکال، پیگیر راهبرد اقناعی بودند. در حضور میدانی بیشتر به دنبال شکستن یخ شهر بودیم و اینکه برای لحظه ای هم که شده نام و تصویر دکتر جلوی چشم مردم بیاید. می دانستیم که از هر چهار نفر در تهران، سه نفر در انتخابات شرکت نمی کنند.

هفته اول در چند نقطه تهران عملیات میدانی انجام دادیم. با دو سه تا ماشین شخصی یا مترو و بی آر تی پانزده بیست نفر جمع می شدیم. بنر و پوسترهای بزرگ دکتر را دست می گرفتیم و گوشه خیابان به صف می ایستادیم. همزمان با دو باند، صوت های کوتاه دکتر و آهنگ هایی پخش میشد: سلام به آینده (حسین حقیقی)، جان ایران (محمد معتمدی)، سرود بارکد ۲ (آبادی این خونه به دست خودمونه). دو سه نفری هم در پیاده رو ها تراکت پخش می کردند.

واکنش های مردم هم جالب بود… بعضی ها انگشتی نشان می دادند که ما حمل بر لایک می کردیم. بعضی ها دیس لایک می کردند. تنها یک نفر در مجموع آن چند روز دیدم انگشتی نشان داد که حمل بر چیز دیگری نمیشد کرد. بعضی ها می گفتند با وجود حاج آقای رییسی چرا ایشون؟ بعضی ها می گفتند که مرد خوبی است و به دکتر رأی می دهند. سه چهار ساعتی جو سرد خیابان را می شکستیم. خیابان هایی که هیچ حال و هوای تبلیغات انتخاباتی در آنها نبود.

در یکی از روزها که قرار عملیاتی میدانی هماهنگ کرده بودم، سر قرار متوجه شدم که یکی از مخاطبینم خانمی بودند که سن بالایی داشتند. در گفتگو فهمیدم که خیاط هستند و چندین سال هست که هوادار دکتر هستند. پای کار بودنشان برایم جالب بود. همچنین با یک آقای بازاری مواجه شدیم که پیگیر تبلیغ دکتر بود و چند روز هم برای عملیات میدانی دنبال ما آمد. اینکه به جز ما جوان هایی که سرمان بوی قورمه سبزی می داد، بزرگترهایی هم هوادار دکتر بودند عجیب به نظر می رسید.

نکته جالب ستاد، حضور بچه های دهه هشتادی بود، من جمله میم. که به عنوان عکاس همراه ما می آمد یا عین. و الف. و…  که طلبه بودند و بعضا همراه ما می آمدند. حضوری که دو باری که دکتر به ستاد سر زد، باعث به وجد آمدن خود دکتر هم شده بود و نشان می داد نسل جدید هم پای کار هست.

گاها با مسئولین ستاد سر یک سفره غذا می خوردیم. بعضا با حاج آقای تجریشی (مسئول ستاد) برخوردهایی داشتیم و یک شب سه چهار ساعتی با یک از بچه ها گفتگو کردند. در یکی از برخوردها با آقا مرتضی فیروزآبادی (سخنگوی ستاد)، مسئله اعلام عمومی حقوق مدیران را مطرح کردم و گفتند که دکتر در این خصوص توضیحاتی دارند. آقا مقداد خداداد (پیج دیده بان و مجری تلوبیون دکتر) وقتی دید نیاز به کمک داریم، سرپایی یک پوستر برای مان طراحی کرد.

[ادامه دارد…]