ـ باید بازشان کنیم!

ـ نه؛ نمی شود. این زنجیرها به ما متصل اند مثل قلب هایمان.

ـ این ها اضافی هستند.

ـ همه از اینها به بدنشان دارند… پدربزرگ به اینها افتخار می کرد. می گفت بازشان نکنید؛ مبارکند.

ـ اما او می گوید این ها سنگین هستند و بدون این ها راحت هستیم.

ـ سنگین!؟ راحت!؟

ـ می گوید بدون این ها سریعتر می شود رفت.

ـ کجا!؟

ـ شهر بهتری که آن سوی دره هست. دوستانش به او خبر داده اند.

ـ این ها افسانه است. هیچ شهری بهتر از شهر ما نیست.

ـ مطمئنی!؟

ـ تو به او اعتماد داری!؟

ـ زندگی اش را دیده ام. بدون اینکه کسی متوجه بشود این ها را باز می کنیم و سریع می رویم. اگر خبری نبود برمیگردیم و دوباره می بندیم.

ـ من می ترسم. مگر نشنیده ای که با بازکردن این ها چه می شود؟ اگر مردم شهر بفهمند تقصیر ما بوده چه؟

ـ نترس… او می گوید چیزی نمی شود. این داستان ها را ساخته اند که کسی زنجیرش را باز نکند.

ـ فقط چون تو می گویی.

 

پ.ن.: «… یضع عنهم اصرهم و الاغلل التی کانت علیهم…» (پیامبری که… بارهای تکالیف سنگین و زنجیره ها را که بر دوش آنان است برمی دارد…) (الاعراف، ۱۵۷)