گفتگوی امانت

گفتگوی امانت

ـ طاهاجان! طاهاجان! ـ بله پدربزرگ. ـ ببخشید بیدارت کردم. نفسم خیلی تنگ شده؛ لطفا دکمه پبراهنم را باز کن. تشنه ام. ـ باید زنگ بزنم اورژانس. ـ نمی خواهد؛ همه می دانیم رفتنی هستم. می خواهم با تو صحبت کنم. ـ بفرمایید آب. ـ بگذار صحبت کنم. خیلی وقت ندارم. آن جعبه را بیاور...
گفتگوی زنجیر

گفتگوی زنجیر

ـ باید بازشان کنیم! ـ نه؛ نمی شود. این زنجیرها به ما متصل اند مثل قلب هایمان. ـ این ها اضافی هستند. ـ همه از اینها به بدنشان دارند… پدربزرگ به اینها افتخار می کرد. می گفت بازشان نکنید؛ مبارکند. ـ اما او می گوید این ها سنگین هستند و بدون این ها راحت هستیم. ـ...