گفتگوی امانت

گفتگوی امانت

ـ طاهاجان! طاهاجان! ـ بله پدربزرگ. ـ ببخشید بیدارت کردم. نفسم خیلی تنگ شده؛ لطفا دکمه پبراهنم را باز کن. تشنه ام. ـ باید زنگ بزنم اورژانس. ـ نمی خواهد؛ همه می دانیم رفتنی هستم. می خواهم با تو صحبت کنم. ـ بفرمایید آب. ـ بگذار صحبت کنم. خیلی وقت ندارم. آن جعبه را بیاور...